|
دیگه هر جور میدونی!!!
خاطرات دانشجویی
|
این روزها آب و هوای دلم آنقدر بارانی ست آنقدر که رخت های دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست!!!
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 2:7 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
با تو خوشبخت میشوم یک روز این تجسم برای من کافیست اینکه شاید تو هم دچار منی...
[ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ 13:32 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران تا از دلم بشویی غم های روزگاران
[ سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 ] [ 15:1 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
سلام بچه های امتحان من اومدم ببینم اون خبری که قرار بود عاطفه بده آپ کرده یا نه... و همون طور که با هم مشاهده میکنیم هیچگونه خبری از آنجانب موجود نمیباشد!!! پ.ن: لطفا به عنوان این مطلب توجه ویژه عنایت بشه
[ یکشنبه سی ام خرداد 1389 ] [ 0:25 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای عزیز من و عاطفه بازم رفتیم اردو آخه یادتونه که تشکل را مثلا سپردیم به بچه های جدید الان وقت نیست توضیح بدم فعلا بای
[ پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ] [ 22:57 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
سلام سلام بچه ها جون عاطفه سلام برگشتی از سفر؟ سوغاتی واسم آوردی؟؟؟؟؟؟
راستی میدونید ۱۲ فروردین چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روزیه که میرن برای سیزده بدر دنبال جا میگردن!!! حالا شما جایی را پیدا کردید؟؟؟ زنبیل گذاشتید یا نه؟!!
به هر حال امیدوارم ۱۳ خوبی داشته باشید
[ جمعه سیزدهم فروردین 1389 ] [ 1:51 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
گلها جواب زمینند به سلام افتاب نه زمستانی باش که بلرزانی نه تابستان باش که بسوزانی بهاری باش تا برویانی
اومدم تا یه خاطره از کوه بگم تقریبا دوماه پیش بود شایدم بیشتر که من والهام وسهیلا یه صبح شنبه به سرمون زد بریم کوه حدود س 8بود که تا شهدا رفتیم بالا وچون خیلیییییییی راه رفته بودیم همونجا پهن زمین شدیم که ناگاه پیرمرد جوانی را با عصا مشاهدت نمودیم حالا اگه تونستین حدس بزنید کی بود؟؟؟؟ اصلا به مخیلاتتونم خطور نمیکنه که بگین کی بود""" مگر اینکه اون روز با ما کوه بوده باشید خلاصه از اونجایی که من همش باید اول سوتی بدم به الهام گفتم وای چقدر این آقاهه آشناس انگاری یه جا دیدمش که الهام با فرط شوق وذوق زدگی پا شد وگفت وای (((آقای x .............))) من وسهیلا اءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء نه بابا ...................................................... (البته با تعجب فراوان) بله صبح شنبه که هیچ کس جزما سه تا ودوسه تاهم کفتر عاشق اونم از نوع تقلبیش اونجا نبود ...رییس دانشگاهمون را که ما اصلا تو دانشگاه یه بارم بهشون سلام نمیکردیم دیدیم واز آنجایی که ما تو تشکل فعالیت میکردیم وگهگدایی یه سری به دفتر رییس میزدیم ایشون را میشناختیم وگرنه عمرا کسی بدونه این آقایی که با شلوار راه راهی وبلوز بلند آبی که روی شلوارشون میندازن ودمپایی پلاستیکی قهوه ای به پا میکنند ودر محوطه قدم میزنند ویه سری هم تکون میدن رییس دانشگاهشون باشه خودمم موندم این خط آخری چه ربطی داشت . فکر کنم چون جمله کم آوردم اینا نوشتم .. بله وپس از شناختن آقای رییس هر سه رفتیم برای عرض ادب وخودی نشون دادن اما خوب چون آقای x زیادم با اسمای ما آشنا نبودن سروته شا با یه سلام هم رسوندن وخیلی مودبانه گفتن خوب با اجازه وبه راه خود ادامه دادن وما هر سه بعد از رفتن ایشون گفتیم(( ببخشید بیشتر این کلمه را اصفهانیا میزنند روم به دیوار)) هر سه باهم گفتیم اااااااااااااااااااااای واقعا که .................................
بعد از این اتفاق تصمیم گرفتیم بزنیم به بیراهه واز جایی که تا حالا نرفته بودیم ونمیدونستیم کجاست بریم که رسیدیم به جایی که الان شده خاجیک . ادامه در قسمت بعد [ پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 ] [ 20:3 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
بهار آمد و شمشادها جوان شده اند پرندگان بهاری ترانه خوان شده اند سلام سلام یه سلام نوروزی به همه برو بچه های وبلاگی
صد سال به این سالها تعطیلات خوش میگذره؟؟ امیدوارم تا همین الان ۸۹ تا اتفاق خوب براتون افتاده باشه! من امسال آپ نکردم تا اولین پست سال مال عاطفه باشه ، شاید اینجوری بشه امیدوار بود که تا آخر سال همین رویه را ادامه بده!!! به نظرتون تاثیری داره؟؟؟ سال نو و آغاز بهار تو هم مبارک عاطفه
[ پنجشنبه پنجم فروردین 1389 ] [ 20:36 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
بهار تکرار گل است وبهشت تکرار بهار با ضریب بی نهایت اگر بهار رادر خود تکرار کنیم بهشت همین جاست
سال89 را به همه شما دوستان مخصوصا گوگولی عاطفه (یعنی الهام ) تبریک میگم .. بهار بهترین بهانه برای آغازو آغاز بهترین بهانه برای زیستن است .... آغاز بهار برشما مبارک [ سه شنبه سوم فروردین 1389 ] [ 11:34 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
سلام سلام سلام به دوستان آخر سالي
[ یکشنبه نهم اسفند 1388 ] [ 2:57 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
سلام به همه باحالا "پاکارا" دقیقا مثل من و الهام آره واقعا خودمم میدونم بعد از 4ماه آومدن و سر به وب زدن حرفا میزنم خسته وا یادم اخرین خاطرات باید مال مشهد باشه شایدم عقبتر دیگه دیگه ساعت دیگه حدود 8بود از اونجایی که پسرا کلا در زمینه شکم از دخترا جلوترن ولی ظاهرا هله هوله هایی که ماشاالله تو راه خورده بودن کفایت نکرده بودا خلاصه اینکه بامبولی جور کردن که زودتر شام را بخوریم تا از حولش در بیایم ااااااااااااااااااااااااااای روزگار البته من الان جوگیر شدم این حس بهم دست دادا باقیا نمیدونم ...................................................................................................... وقتی سفره پهن شد من و الهام کنار هم نشستیم و بعد از نشستن چشمامون گرد شد که چرا یه نون ساندویچی گذاشتن خلاصه من به آقایxx گفتم دو تا نون دیگه بدین حداقل سیر بشیم تازه اونم نه در گوشی "خلاصه همه صداشون در اومد آقای xx گفت بچه طقسی نکن (میگم طقسی چه جوری نوشته میشه میبینی اینم از لیسانسمون ای اماااااااااااااااااااااان ) یادش بخیر چه مشهدی بود یه پیشنهاد به همه دوستان حتی اگه یه ماه به فارغ التحصیلیتونم مونده برید تو گروهای فرهنگی اگرم گروه باحال مثل ما پیدا نکردید خودتون یه گروه فرهنگی باحال تشکیل بدید " سوالیم در این زمینه داشتید ما در خدمتیم " وای باز مامانم میبینید تو رو خدا "بعد از 4ماه بیای نت بعد مدام تو گوشت بخونند بیا شام حالا مگه میتونی بگی نمیخوام والا باید بری سینه دیوار فعلا خدافظ به همه شما اگر زنده بودیم انشاالله بازم سر میزنم
[ یکشنبه دوم اسفند 1388 ] [ 22:27 ] [ الهام وعاطفه ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |